تبليغاتX
مرد گریه نمیکند ...
 

به یاد مردی که میخواست غصه نخوره ولی غصه اونو خورد ...

به یاد مردی که تونست بغضشو نشکونه اما کمرش شکست ...

به یاد مردی که خواست افسانه بسازه غافل از این که سهمش مرثیه ای بیش نیست ...

به یاد مردی که ...

مردی که گریه نکرد ...

 

تقدیم به روح ش . ش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:3  توسط پدرام  | 

 

اگه یه روزی یعد از یه سفر طولانی و سخت ، با یه شاخه گل رز اومد دنبالت ...

اگه بعد از یه ناهار دو نفره رفتین که قدم بزنین ...

اگه توی یه کافی شاپ دنج گرم صحبت شدین ...

اگه موقع خداحافظی بغضتو نگه داشتی ...

تو هم مثل من میتونی بگی که خوشبخت ترین مرد زمینی ...

 

آذر ماه بر می گردم ...

نمیتونم تو این مدت آپ کنم ...

نیاز به فکر کردن دارم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:6  توسط پدرام  | 

 

کلاغ ... پر

گنجشک ... پر

پدرام ... پر

خواستم بگم پدرام که پر نداره ... روحش خبر نداره !

گفتم ولش ... بذار فکر کنن تونستن منو بپرونن !

 

ما هم بالاخره میپریم

شاید فردا

شاید هرگز !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:35  توسط پدرام  | 

 

               

 

از بچگی از قبرستون مسیحی ها میترسیدم . یه قبرستون پر از درختهای کاج بلند که اجازه نمی دادن ته قبرستون و ببینی . شب سردی بود . نمیدونم چه اجباری بود این موقع شب بریم اونجا ... گفتی بریم ؟ گفتم بریم ... اصلا حس خوبی نداشتم ... به وسطای قبرستون که رسیدیم وایسادی ... گفتی همینجاست ، امشب باید روی این بخوابیم ... یه قبر کهنه بود ، نه اسمی ، نه نوشته ای ، هیچی روش نداشت ... از علفهای هرزی که دور و برش بود معلوم بود که خیلی قدیمیه ... دراز کشیدم رو به آسمون ... پر ستاره ترین شبی بود که به عمرم دیدم ...

پدرام ؟

جونم ...

دستمو بگیر ... شب بخیر

چشاتو بستی ... مثل فرشته ها شده بودی ... لباس سفید ... با یه تاج روی سرت ... آروم خوابیدی ... دیگه از اونجا نمیترسیدم ...

شب بخیر !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:16  توسط پدرام  | 

 

 

 

امیدوارم به همان اندازه که شهامت خواستنت را دارم

لیاقت داشتنت را داشته باشم ...

 

 

تقدیم  به  مهسا  عزیزم   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:19  توسط پدرام  | 

 

                          

 

بی خبر آمد ...

         بی دلیل رفت ...

                 قصه ای کوتاه

                        ولی باشکوه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:37  توسط پدرام  | 

 

زیبا ترین شعر عمرمو سرودم

بعد سوزوندمش که کسی نخونه

لذت داشت

شایدم درد داشت ... نمی دونم !

هنوزم نمی تونم بین درد و لذت مرزی بذارم

منم یکی مثل اونام

اونایی که به روحشون احترام نذاشتن !

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:53  توسط پدرام  | 

 

یاد دختر کوری افتادم که برای دریا ساز دهنی می زد ...

یادم رفت چیزی از جذر و مد بهش بگم

بیچاره دختر که محکومه

بیچاره دریا که مجبوره

بی چاره ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:24  توسط پدرام  | 

 

                                

 

روز اول

پسر : حالم از این زندگی بهم میخوره

نیمکت : حال اونم از تو بهم میخوره

پسر : نیمکت ...

نیمکت : چیه ؟

پسر : خفه شو ...

روز دوم

پسر : میگم اونو میبینی ؟

نیمکت : کدومو ؟

پسر : همون دختره که کتاب دستشه ...

نیمکت : آره ... آره ... خوب ...

پسر : یه ساله هر روز میام اینجا ولی تا حالا ندیده بودمش

نیمکت : یعنی میگی ...

پسر : نه حتی فکرشم نکن !

روز سوم

پسر : ها ها ... دیدی گفتم میاد ... باختی

نیمکت : چیه ... خیلی خوشحال شدی ... یالا وقتشه

پسر : نه ... نمیتونم !

نیمکت : من میدونم تو دلت چه خبره ... تا دیر نشده بجنب

پسر : نه ... امروز نه

روز سیصد و نوزدهم

پسر : میگم ... اون نیمکت اونوریه تو رو یاد چی میندازه ؟

نیمکت :    ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:11  توسط پدرام  | 

 

پست امروزم با بقیه یکم فرق میکنه ...

معمولا توی یه رابطه عاشقونه سن پسر از دختر باید بیشتر باشه ...

حالا یه سوال

اگه پسره یک سال از دختره کوچیکتر باشه چه بلایی سر رابطه میاد ؟

 آینده این عشق رو چی میبینی ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:49  توسط پدرام  |